این شب های سرد زودگذر هم،
به تو معتاد شده اند!
پ.ن: اما دارند می میرند بدون تو !
این شب های سرد زودگذر هم،
به تو معتاد شده اند!
پ.ن: اما دارند می میرند بدون تو !
برف هم باريد!
و من،
معتاد شده ام ...
به اين شب هاي سرد زود گذر!!...
چه حسادت خوبی!
شاید دفعه بعد برف ببارد.
...
در این گوشه دنیا هیچ خبری نیست،
زندگی همرنگ من شده است.
مرا بوسیدی...
آسمان حسادت کرد...
و...
اولین باران پائیزی باریدن گرفت...
-----------
این همه شلوغی برای یک بوسه؟!
بنزین هم که تمام می کردم می آمدم...
حتی اگر شده پیاده!
راستی چرا اینقدر همه جا شلوغ است؟
اوه...
می دانم که دیر شده است!
توی ترافیک زندگی مانده بودم.
نزدیک تر بیا، از آنجا که گرم نمی شوی.
خاکستری!
دوست خوب من!
سیگارت را روشن كن!
بگذار کمی گرم شویم!
.
.
.
تازه می فهمم!
پائیز آن شب ، بهاري بود كه عاشق شده بود...
سکوت هم به اندازه من خاکستری است...
و سرامیک کفپوش خانه نیز،
انگار موجی از ارواح خاکستری روحم را احاطه کرده اند!
این خاصیت پاییز است.
دیشب;
پائیز بود...همه چیز فرو ریخت!
سرد بود...زمستان بود...
فاجعه بود...دستانم را بخار دهانم گرم کرد...
منتظر نماندیم...
شايد بهار هم مي آمد...
یک شب سرد پاییزی...
از قهوه داغ هم فراموش کردیم!
باور کردنی هم نبود.
نع!
باورم نمی شود...
حرفهایمان آنقدر سرد بود که;
ذغال بلال فروش هم گرممان نکرد...
من با ذهن نیمه مغشوش خویش
می بینم، می شنوم، احساس می کنم
و احتمالاً کمی هم، نه زیاد...
می فهمم!
این روزها ;
سلول های خاکستری قلبم درد می کنند!!
مغزم 71 بار در دقیقه میزند!!!
حتی چشم هایم هم دیگر خوب نمی شنوند...
آه...
این یعنی زندگی ...
گاهی وقت ها خودمان را گم می کنیم.
میان آنچه باید باشیم و آنچه می خواهیم...
زندگی یعنی این!
راستی آفتاب وقتی بر همه می تابد اسمش آفتاب است!
كم رنگ يا پرنگ!
رنگي يا سياه و سفيد!
چه توفيري دارد؟!
...
آفتاب هم در این همه، همهمه ذوب می شود...
جمعیت بیچاره...
هرچقدر تعدادشان بیشتر می شود،
کم رنگ تر می شوند!
تو خورشیدی یا یک دوشیزه رنگی؟!
هوا دو نفره هم که باشد;
جمعیتی در تو است،
که آسوده ات نمی گذارد...
دو تا آبنبات چوبی رنگی...
دو تا آدم... یکی خاکستری... یکی رنگی!
چه هوای خوبی.
باران که ببارد ;
خیس که بشوی ;
.
.
.
.
رنگ هایم میرود...